به نام اهورا مزدا، يگانه خالق زيبايي ها...
امروزه جهان به سمت و سويي درحركت است كه خواه ناخواه درهمه جا فرقِ مشهودِ طبقاتي واضح و مُبَرهَن است. مبحثي را كه در نظر مي پرورانم بيشتر و پيش تر در ارتباط با كشورِ خودم مي باشد، کما اینکه سرنوشت يا اوضاع و احوال ديگركشورها نیز براي من و ما اهمیت بسزایی دارد زیرا در آنجا نیز انسان زیست می کند.
دردنیا آدميت به گونه اي درحالِ لگدمال شدن است كه گويي وجودِ ذاتِ آفريدگارِ ابوالبشر به دست فراموشي سپرده شده است.
كنون اهريمنِ درونِ آدميان بيداراست، و چنان دست و پا مي زند كه گويي خود را همزادِ آدمي مي پندارد. روي سخنم با اهالي قلم است. دوستانِ شاعر، يارانِ نويسنده، روشن انديشانِ بي لبخند، به اطراف خود با چشماني بازتر بنگريد: آيا جوناني را كناردستتان احساس نمي كنيد كه چگونه خط قرمز به دور مردانگيِ خويش مي كشند، تنها براي لحظه اي لذت های زودگذر و واهی ؟ آيا نمي بينيد كه دختران و پسرانِ ما چگونه از مطالعه و روشنفكري فاصله گرفته اند؟ مرداني را نمي بينيد كه مفهوم مردي را به گورِتاريخ سپرده اند؟ زنان و دختراني را نمي بينيد كه معناي شرف را لگدمال کرده اند؟. همه مي بينيم و مي بينند مرگ آدميت را، افسوس كه ما درآينه هاي زنگار گرفته مي خنديم.
در ايران تا به حال هيچ كَس باخود و درخلوت عارفانه ي خود نيانديشيده راه كارهايي كه جامعه مان را از اين منجلاب رهايي بخشد. تعداد بي شماري كه معتقدند افرادي با ايمان و خداپرستند و تاكنون چندين بار پياپي خانه ي خدا را هم زيارت كرده اند، كه ازين ميان تعداد كثيري از مسئولين نيز مستثني نيستند، از همه كودكانه تر مي انديشند.
راستي خانه ي خداكجاست؟
آيا بندگان به ظاهرپاكش كه هركدام چندين بار پاي به درون صحنِ سرايش پاي بنهاده اند مي دانند خانه ي دوست كجاست؟ بعيد مي دانم حتي خدا را بشناسند و تنها براي چشم و هم چشمي راهي كعبه مي شوند.
خانه ي خدا درهمين نزديكي ست، دركنارِ دستتان، اي كساني كه حوصله ي ديدنِ جلوي پايتان را نداريد... خانه ي خدا درهمين حوالي ست. خانه ي خدا درايران است، دراستان هاي غرب و جنوب غربي ايران، درجاي جاي اين كشورِ پهناور، خانه ي خدا درميانِ خاليِ بشقابِ بچه اي يتيم درفلان روستا و يا شهراست كه فقرمادرش را به حراج گذاشته است. خانه ي خدا در خوزستان، لرستان، كردستان، كهكيلويه و بويراحمد، سيستان و بلوچستان، ياسوج، كرمانشاه، آذربايجانان، مركزي، و... مي باشد.
خانه ي خدا درمحله هاي پايينِ تهران است آنجا كه خدايشان را درپستوي خانه نهان كرده اند و هرگز بوي قرآنشان را به نانِ شب نخواهند داد. آري پايتخت، ديار غول هاي سربه فلك كشيده، تهرانِ بزرگ، با هزاران هزار مؤسسه و مراكز فرهنگي آموزشي صدتايه غاز كه تنها براي كسب درآمد زنده اند و به تنها چيزي كه نمي انديشند آموختن فرهنگ و ادب و حكمت به فرزندانِ چشم و گوش بسته ي ايرانيان پاكدامنِ نيك سرشت است، و آنجاست كه اولين الفباي نيرنگ را مي آموزند.
اهالي قلم، برادرانِ انديشمندم، خواهرانِ نيك سرشت امروزه وظيفه يي دشوار برشانه هاتان سنگيني مي كند، نمي دانم آيا وزنش را مي فهميد؟. قلم را پروبال دهيد و بنويسيد درجدالِ با اضمحلالِ هويت، بنويسيد درجدالِ با بي خردي و كوته فكري، بنويسيد براي اعتلاي فرهنگی ناب كه روزگاراني بخوانند چه کرده ایم. رها و آزاد قلم بزنید زیرا رسالت سنگینی بر شانه های اهالی قلم است. به امید روزی که همه آزاد و برابر باشیم، نه چو هابیل و چو قابیل برادر باشیم.
نظرات شما عزیزان:

دل نوشته ی زیبایی بود .
می خواستم بپرسم تعریف شما از روشنفکری چی هستش ؟
همینجا جواب بدید ممنون می شم
مطلب جالبی بود
ممنونم که به من سر زدید در شعر نو
این شعر از سروده های قدیمیمه که بد ندیدم واسه شما بنویسم
وبلاگتون فیلتره من با فیلتر شکن وا کردم
راه نظر بسته است
.gif)
.gif)
موفق باشید
خدا کجاست
خدا همین نزدیکیهاست
پشت مهر سکوت من
خدا همین نزدیکیهاست
پشت نگاه غم زده ام
کنار گل باران زده شب
زیر نور مهتاب
لای دشت گل سرخ
میان ساقه های طلائی افتاب
خدا همین نزدیکیهاست
درون قلب نگران مادرم ،میان چشمان منتظر پدرم
خدا همین نزدیکیهاست
مونس شبهای تنهائیم
روزها بود که حس می کردم خدا در دوردستهاست
نه!
خدا از نزدیک هم به من نزدیکتر است
آغوشش پناه گاه دل خسته ام است
خدا همین نزدیکیهاست